صفي الرحمان مباركفوري ( مترجم : محمد بهاء الدين حسينى )

261

الرحيق المختوم ( باده ناب ) ( فارسي )

( 1 ) هر دو لشكر در برابر همديگر وقتى مشركان بيدار شدند و هر دو گروه يكديگر را ديدند ؛ پيامبر [ كه فراوانى لشكر قريش را ديد با خدايش به راز و نياز برخاست و ] گفت : بار الها ! اين قريش است كه با تكبر و افتخار به جنگ تو و تكذيب پيامبرت آمده‌اند . وعدهايى كه به مسلمانان داده‌اى ارزانى بدار . بار الها ! شر فرداى آنان را از ما دور كن و آنان را نابود گردان . » « 1 » وقتى پيامبر ، عتبه پسر ربيعه را سوار بر شترى قرمز رنگ در ميان لشكر قريش ديد ؛ گفت : اگر در وجود يكى از آنان خير و نيكى باشد ، آن كس ، اين شتر سوار است ؛ چون اگر سخن او را مىپذيرفتند مىرستند . ( 2 ) پيامبر صفوف مسلمانان را آراست . در اين هنگام امرى شگفت رخ داد . پيامبر با چوبدستى به شكم [ مردى به نام ] « سواد پسر غزيه » ، كه بيرون صف ايستاده بود ، اشاره كرد و گفت : سواد ! راست بايست . سواد گفت : اى پيامبر ! شكمم را به درد آوردى . حقّم را بده . پيامبر شكمش را باز كرد و گفت : بيا انتقامت را بگير . سواد ، پيامبر را در بغل گرفت و شكمش را بوسيد . پيامبر گفت : چرا چنين كردى ؟ گفت : مىبينى [ كه مرگ ] حاضر است و من با اين كار خواستم با تماس بدنم به بدن تو پيمان را تازه كنم . پيامبر : برايش دعاى خير كرد و پس از پايان صف‌آرايى ، دستوراتى داد كه : تا نگويم

--> ( 1 ) - پيامبر صفوف لشكر را آراست . و چون فراوانى لشكر دشمن و تعداد كم مؤمنان را با هم سنجيد ؛ با ابو بكر به زير سايبان بازگشت و دست به دعا ايستاد و به تضرّع و لابه و زارى شروع نمود و از خدا مدد خواست و گفت : « . . . بار الها ! اگر امروز اين جماعت مسلمان نابود شوند ؛ ديگر در سرزمين ، كسى تو را نمىپرستد . » پيامبر پيوسته خدا را مىخواند و آن قدر رو به قبله دستهايش را بلند نمود كه ردايش بر زمين افتاد و ابو بكر - رض - آن را روى دوشش انداخت و او را دلدارى مىداد و مىگفت : اى پيامبر - ص - ! خدايت را به فرياد بخوان ؛ چون در صدق وعدهء او ترديدى نيست . . . ( با تلخيص ، حياة محمد ، ص 4 - 263 )